X
تبلیغات
رایتل

آریانا

روزهای انتظار

سلام 

دیروز عصر توی حیاط نشسته بودم و تکیه داده بودم به دیوار که چند تا قطره آب به صورتم خورد و آروم آروم شروع به زیاد شدن کرد و بارون خیلی قشنگی اومد 

البته زیاد طول نکشید ولی واقعا لذت بخش بود 

تقریبا شش سال بود که یکی از دوستام با یه خانمی آشنا بودن،البته نه در حد دوستی زیاد،و این دوست ما درسش که تموم شد رفت سربازی و برگشت و وقتی با این خانم صحبت می کرد خانم بهش می گفت که بیاین خونه ی ما تا با هم صحبت کنیم تا ببینیم چی می شه 

تقریبا هر وقت که با هم می رفتیم بیرون یه سر تا خونه ی این خانم می رفتیم 

یکی دو بار این دوستم با خونوادش رفتن خونه ی این خانم و یکی دو بار هم اونا اومدن خونه ی دوستم 

البته پدر مادراشون از قبل همدیگه رو می شناختن 

تا بالاخره قرار شد برن خواستگاری،اون موقع هنوز چند ماهی از سربازی دوستم مونده بود،وقتی با خونواده ی دختره تماس گرفتن 

خونواده ی خانم از قول اون دختر خانم گفتن که بذارین سربازی تموم بشه و بعد و.......... 

این دختر خانم همیشه می گفت بیاین خونه ی ما و صحبت کنیم و...... ولی با خواستگاری موافقت نکردن 

تا سربازی دوستم تموم شد دوستم یه کم شک کرده بود 

اون موقع من تشویقش می کردم به قوی بودن و شک نکردن و..... 

تا این که چند روز پیش خبر رسید که این دختر خانم قول و قراراشون رو با یکی دیگه گذاشتن 

و من مجبورم که دلایل الکی سر هم کنم که قسمت نبوده و ایشالا یکی بهتر پیدا می شه و........  

 

پ.ن: 

چند روز پیش باز هم یکی از دندونام شکست،دو شبه که می رم دندونپزشکی و بالاخره تقریبا کار روکشش تموم شد 

پ.ن 2: 

حالم از این دادگاه های الکی به هم می خوره 

چی شده که همه توی این مدت متنبه شدن و فهمیدن که اشتباه می کردن،گول خوردن و......... 

اون هم کسایی مثل ابطحی و حجاریان که آدم های روشنفکری بودن و تئوریسین های اصلاحات 

حالت عرعر کردن باز هم بهم دست داده 

  

پ.ن 3:دیشب تا دیر وقت باز هم سر دین و مذهب و نوع نگاه به اون ها توی خونمون بحث شد و خوشبختانه این بار به نتایج خوبی رسیدیم 

 

 و الان باز صدای باران می آید که به پنجره می خورد و وسوسه ام می کند تا بروم زیر باران......

تو این وقتای عزیز اگه خواستین دعا کنین ما رو هم یادتون باشه  

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 03:09 ب.ظ | نویسنده: M | چاپ مطلب
نظرات (5)
چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1388 04:32 ب.ظ
دینا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام. بارون تو تابستون که محشره :) خوش به حالتون.
آخی! طفلی دوستتون. رو دست خوردن خیلی احساس بدیه! این که یکی سر کارت گذاشته باشه!
نمیکنند یه ذره خودشون رو هم مقصر نشون بدن که آدم باورش بشه! بهترین کار اینه که اصلا تلویزیون نگاه نکنید :)
چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1388 09:02 ب.ظ
احسان [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام بی وفا حاجی
یا حاجی بی وفا
حاج داداشی
داداشی که تازه حاجی شده
مهم نیس
مهم اینه که احسان رو همه فراموش کردن
هیچ کس دیگر کنارم نیست می ترسم از این
اینکه دارم مثل مفقود الاثرها می شوم
چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1388 10:53 ب.ظ
مینو [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.
برکت خدا تو ماه برکت زیاد می شه. خوش به حالتون به خاطر باروون.

راجع به ماجرای دوستتون واقعاْ نمی دونم چی بگم. ان شاالله یه فرد خوبی قسمتشون بشه که خوشبختی بودن با ایشون تلخی بودن با این خانم رو از یادشون ببره...

کل مملکت شده حالت تهوع! اعترافای زورکی و تابلو.
البته از ابطحی و حجاریان خوشم اومد. بلدن چجوری نشون بدن که مجبور شدن حرف بزنن...

می شه بگین چجوری به دین و مذهب نگاه می کنین؟!

التماس دعا...
پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1388 08:52 ب.ظ
عارف جام [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
آریانای عزیز
این رسم دنیاست همه چیش (عرض) هست به هیچیش نمی شه دل بست، من نیهیلیست نیستم اما دنیا همش عرض هست یاید دنبال (جوهر) بگردیم.
بر خلاف بقیه که برای دوستت دل می سوزونن من اصلا براش ناراحت نیستم، فقط خدا کنه این رو زود بدونه وکامل...
در مورد این دادگاه ها که واقعا مزخرفه من اولین دادگاه رو که دیدم به اطرافیانم گفتم عربها یه ضرب المثل دارن میگن: الغریق یتشبث بکل حشیش یعنی کسی که داره غرق میشه به هر خس و خاشاکی دست میندازه تا مگر نجات پیدا کنه
حالا مثال اینها هم همینه
هر کاری دارن میکنن که جلوی غرق شدنشون رو بگیرن...
و
باران که زد بیا به من خسته سر بزن...
جمعه 6 شهریور‌ماه سال 1388 04:49 ب.ظ
دختر نارنج و ترنج [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حاجی شما کجای این دنیای بزرگید که بارون می بینید؟ خوش به حالتون....
چی بگم دوست خوبم؟ آدم ها برای از دست ندادن فرصت هاشون چطور دل همدیگه رو به سیخ می کشن! یعنی ازدواج برای اون خانوم اینقدر مسخره و سطحی بوده که اصلا براش مهم نبوده طرفش دوست شماست یا یه نفر دیگه؟ چی بگم؟ شاید اون هم دلایل خودش رو داشته......
پاسخ:
سلام
نزدیکای محل تولد شما شیراز...
چی بگم
من هم دقیقا شرایط اون رو نمی دونم و کاش در موردش قضاوت نکنم
منظورم فقط کسب و انتقال تجربه بود
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد