X
تبلیغات
رایتل

آریانا

این روزها

سلام 

تا حالا شده که کلی موضوع باشه که بهت انگیزه بده که تلاشتو روی اون موضوع زیاد کنی؟ 

اون وقت انگار تمام عالم دست به دست هم میدن تا بهت نیرو بدن که بری دنبال کارهات 

ولی گاهی پیش میاد که یه کمبودی تو وجودت حس میکنی که همه ی اون انرژی رو ازت می گیره 

و حالت بدترش اینه که جایی باشی و تو شرایطی که باید جوری رفتار کنی که نشون بدی خوشبختی داره مثل مور و ملخ از سر و کولت بالا میره 

 

اون وقته که هر چی بدبختی مال دیگرونه صبح تا شب میاد تو ذهنت و یه بغض تو گلوت گیر می کنه که چرا هیچ قدرتی نداری که بتونی لا اقل یه کم از دردای چند نفر رو کم کنی 

 

اون وقته که یادت میاد که هیچی نمی تونه کمکت کنه و به قول شاعر "دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد" 

 

وقتی هر شب تو خوابگاه میون جمع تنهایی و دلت هیچی نمی خواد و هر کسی یه جور ازت می خواد که باهاش باشی و به حرفاش گوش بدی..... 

این موبایل هم که یه لحظه آرومت نمیذاره 

بعضی وقت ها هم که دلم می خواد بشینم حرف هام رو به یکی بزنم و منتظرم تا شب بشه و زنگ بزنه و اون وقت زبونم نمی چرخه که یه کلمه هم گلایه کنم و مجبورم خودم رو تو اوج خوشبختی نشون بدم 

 

امروز هم که بعد از این که یه سال یه بنده خدایی رو تو ذهن داشتم که شاید بتونم زندگیم رو باهاش سر و سامون بدم شاد و خندون با یکی دیگه دیدمش بازم به خودم لعنت فرستادم که چرا اینقدر دست دست کردم که اون هم رفت 

این روزها هم همش یاد کسی هستم که بی وفایی کرد و رفت 

فکر می کنم که آیا الان اون یه ذره هم میشینه کلاهش رو قاضی کنه ببینه چی کار کرده 

 

خدا هم که هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر مطمئن می شم که هست 

وقتی خودم رو با چند سال قبل مقایسه می کنم و می بینم که تقریبا تونستم چیزی بشم که اون موقع آرزوم بود که بهش برسم از خودم بدم میاد که چه آرزوهای احمقانه ای داشتم..

اون دوران خوبی رو که زندگیم افتاده بود تو یه مسیری که آرامش داشتم و قدرش رو ندونستم  

فکر می کردم تهران اومدن و اینجا درس خوندن می تونه یه تحول بزرگ تو زندگیم باشه ولی الان که با خودم می شینم و سبک سنگین می کنم دلم فقط یه چیز می خواد 

که برم تو شهر خودمون و اونجا یه خونه ی کوچیک داشته باشم 

7-8 تا بچه هم از سر و کولم بالا برن و منم تو ایوون بشینم کنار سماور و واسه ؟ حافظ بخونم و براش معنی کنم 

یه عبای سنگین شکلاتی هم مثل عبای پدر بزرگم رو دوشم بندازم و بشینم تمام شعر هایی رو که دوست دارم با خط نستعلیق بنویسم 

عصر هم که میشه در خونه رو باز بذارم تا دوستان و اقوام دست خانم بچه ها رو بگیرن و بدون این که در بزنن یه یا الله بگن و چند تا پله کوچیک جلو در رو بالا بیان تا برسن تو حیاط و بیان تو ایوون کنارمون بشینن و با هم صحبت کنیم 

بعدش برم از تو باغچه چند تا خیار و گوجه بچینم و توی حوض بشورم و بیارم سر سفره ای که تو ایوون انداختیم با پنیر و نون تازه و گردو دور هم بخوریم و بعدش تکیه بدیم به متکا های سنگین بیضی شکلی که کناره هاش رو گلدوزی کردن و به خاطر تکیه دادن وسطشون گود افتادن 

موبایل و تلویزیون و اینترنت هم رو شرعا حرام اعلام کنم و فقط یه ضبط کوچیک داشته باشیم که آهنگایی رو که خودمون و بچه ها دوست داریم پخش کنه 

بعدش بچه ها رو بنشونم دور خودم و بهشون بگم دونه دونه اتفاقاتی رو که امروز واستون پیش اومده رو بهم بگین 

بعد هم شعر های حافظ و شاهنامه رو که قرار بوده حفظ کنن بخونن و به هر کدومشون یه مقدار پول به عنوان جایزه بدم که برن واسه خودشون هر چی دوست داشتن بخرن 

 

ولی وقتی به این چیزا فکر میکنم یهو به ذهنم میاد که چند سال دیگه صبح علی الطلوع با صدای زنگ موبایل که واسه 6 صبح گذاشتم از خواب می پرم و تند تند از تو یخچال یه چیزی می خورم که ضعف نکنم،اون وقت خانم خونه هم لباس هاش رو پوشیده و داره آماده میشه که بچه رو ببره مدرسه و از اون ور بره سر کار 

دارم خدا خدا میکنم که تو ترافیک نیفتم و به موقع سر کار برسم 

سر کار هم اونقدر سر و صدا میکنم که شب وقتی میام خونه یه راست میشینم جلوی تلویزیون پای فوتبال خوابم میبره 

شام هم که مثل همیشه نخوردم و یهو بیدار میشم و میبینم که تلویزیون داره راز بقا نشون میده و خانم هم بعد از این که ناهار فردا رو درست کرده یه گوشه خوابش برده 

خونه هم که طبقه ی چهارم یه آپارتمان شلوغه که دلمون خوشه که بالاشهره و کلی کلاس داره 

 

چه خواهد شد نمیدانم..............

تاریخ ارسال: دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 03:06 ق.ظ | نویسنده: M | چاپ مطلب
نظرات (8)
دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389 11:06 ق.ظ
مهراوه [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این بهترین پستی بوده که نوشتی

برو دنبال آروزهات و جلوی کابوس شدن زندگیتو بگیر

این شعرو تا اخربخون
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن .......

پسر جان چو فردا بیاید فکر فردا کنیم

تو هفت هشت تا بچه میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبره ؟ بابای منم 12 تا بچه مبخواست روزی ده بار مسخرش میکنم به خاطر تیم فوتبالش !!!
پاسخ:
فردا هم مثل امروز
امروز میشه دیروز ِ فردا
نمی دونم....
دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389 01:40 ب.ظ
رها بانو [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
میدونی ؟ فقط یه چیزی میخواستم بگم ... این که با تغییر جا و مکان چیزی درست نمیشه . تغییرات محیط ممکنه موثر باشه ولی مهم تغییرات درونیه ... اونها آینده سازن و بس .
پاسخ:
مشکل همینجاست
این تغییر درونی چطور حاصل میشه؟
سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1389 01:15 ق.ظ
دختر نارنج و ترنج [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آخی.. چه فانتزی خوشگلی توی ذهنته.. اما من امیدوارم که برات جور بشه. بابابزرگ آریانای ریش سفید..
ببین! خودت می گی سه چار سال پیش می خواستی این بشی و شدی.. خب الان هم بخواه که همون بابابزرگ خوشگل موشگل توپولی باشی دیگه.. می شی حتما! آروم و بدون استرس.....
منم دلم هوای شهرمو کرده آریانا.. این تهران با همه ی قشنگی و خوبی های خاص خودش برای خود تهرونی ها خوبه.
پاسخ:
من آخه الان از این وضعیت خوشحال نیستم
همون قبلی بهتر بود
از آینده می ترسم
دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389 08:46 ق.ظ
دختر نارنج و ترنج [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آمدم سلامی بگم و عرض ارادتی داشته باشم که بدونی به فکرتم....
مواظب خودت باش.
پاسخ:
سلام ترنج بانوی عزیز
مرسی
لطف داری
دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389 02:04 ب.ظ
مهراوه [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پارسال دوست امسال آشنا !!!!!!!!!!! لابد سال دیگم با تیر سایمونو میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
چرا؟
من اصلا تفنگ ندارم
سه‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1389 03:01 ب.ظ
رها بانو [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آپ نمی کنی ؟
من به روزم ...
جمعه 30 مهر‌ماه سال 1389 05:21 ب.ظ
رها بانو [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ای کاش می دونستم ... خودمم نمی دونم ...
پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389 08:31 ب.ظ
رها بانو [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
به روزم دوست عزیز .
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد