آریانا
دلم می سوزد برای ایرانم
وقتی شادی و خوشخالی آدم های اینجا را می بینم دلم می سوزد برای ایرانم
دلم می سوزد که چرا طعم خوش آزادی در کشورم با طعم ترس و تلخی ناشی از تعصب آمیخته است
من اینجا بس دلم تنگ است....
آدم ها از هر نژادی خوشحال و شاد در کنار هم زندگی می کنند و جواب لبخند، لبخند است..
----------------------
تازه اومدم اینجا و هنوز خیلی با فضا جور نشدم ولی همین چند روز با آدمایی برخورد کردم که خیلی خونگرم و مهربون بودن
همه چی رو حساب و کتابه
مترو و اتوبوس همیشه منظم و سر ساعت های مشخص تو ایستگاه هستن
دانشگاه و کلا همه جا بدون هیچ دیوار و حصاره
هیچ کس ازت نمی پرسه چرا اینجایی و چیکار داری و....
یا این که حتی با کوچکترین عصبانیتی بخواد جواب سوالتو بده
--------------------
کارت دانشجوییمو گرفتم
با یه استاد که اهل ویتنام هست در مورد پروژه صحبت کردم ولی یه کم پروژش به نظر سخت می رسه
شنبه و یکشنبه که تعطیله ولی فردا باید برم پیشش تا بیشتر با هم صحبت کنیم
روز اول که منو دیده همه ی کاراشو گذاشته کنار و یه ساعت با هم صحبت کردیم
بعدشم گفت اگه بیای اینجا من استادت نیستم بلکه با هم دوستیم و کمکت میکنم و...
همه چی خیلی خوبه به جز اینکه وفتی فکر می کنی که تا مدتی نمی تونی بری دلت می گیره
فردا عید غدیره..
تو سایت دانشگاه تنها نشستم و می نویسم و منتظر خبرشم
کلی برنامه واسه امروز داشتم ولی یه تفاوتایی بین حس من و حس اون وجو داره که باعث می شه هیچوقت چیزایی رو که می خوام بهش نرسیم
اون یه جوره و من یه جور دیگه
به نظرش من عجیب میام و به نظر من اون عجیبه
نمی تونم مجبورش کنم که مثل هم باشیم
دلم می خواست مثل چند سال پیشم بودم.....مثل اون روزا که فارغ از همه چیز بودم و سرم به کار خودم بود.
چند روز دیگه عازمم..
شنبه که بلیطو گرفتم انگاری یهو غم دنیا و حس غربتو ریختن رو سرم
تا شب دپرس بودم
ولی الان خوبم
فقط منتظرم که زمانش بشه و واسه مدتی برم از این آب و خاک
دلم تنگ میشه مطمئناْ ولی اینم یه مرحله از زندگیم شده
سعی می کنم بهش به عنوان یه مرحله ی خوب نگاه کنم
این چند روز اینقدر دنبال کارای اداری و امضا و... بودم که دیگه حالم از هر چی سیستم اداریه به هم می خوره
چند روز دیگه پرواز دارم
به یکی از این کشورای اروپایی
یه کم استرس دارم ولی خوشحالم
خوشحالم که از این یکنواختی و روزمرگی دارم خلاص می شم
بدترین چیزی که آدمو اذیت می کنه بلاتکلیفیه
روزایی تو زندگی آدم هست که وقتی بهش فکر می کنی یا حسرت می خوری یا دهنت از تعجب باز می مونه و باورت نمی شه که تو همون آدمی.....
یه روزی بود که آریانا نفر ممتاز مسابقات مفاهیم قرآن استان شده بود
یه روزایی نماینده ی شهرشون تو مجلس دانش آموزی بود
بارها نفر اول المپیادها شده بود
نفر اول کلاسشون بود
و........
مدتی یه آدم فوق العاده مذهبی بود که یه زندگی خیلی آروم و بی دغدغه داشت
یه روزی بود که روبروی کعبه نشسته بود و اشک می ریخت
ولی چی شد که یهو خدا از زندگیش رفت
ناراضی نیستم ولی خیلی همه چی رو اعصابمه
چیزایی که یه روز خط قرمزم بودن رو با کمال میل و رضایت انجام می دم
مدتیه همه چی برام عجیبه
همه برام غریبه شدن
کسیو که دوستش داشتم اذیتش کردم
ناراحتش کردم
نیاز به کار دارم
نیاز به استقلال
شاید این استقلال لعنتی بتونه مشکلاتیو که با خودم دارم حل کنه
دلم یه بازی استقلال پرسپولیس می خواد که برم ورزشگاه و یکی دو ساعت به همه چی فحش بدم
فریاد بزنم تا بلکه کمی آروم شم
خسته ام از همه چیز
خسته از این بلاتکلیفی های مزمن که خیال تمام شدن ندارند
با تنی آلوده مینویسم
آلوده به وجود خودم،
هزار راه را شبانه امتحان می کنم و روزها در بسته پشت در بسته
دوست داشتن، هم دروغ است و گناه و به جرم دوست داشتن مورد تمسخر قرار می گیری
باشد
ملالی نیست
بدم می آید از موبایل و تلفن و اینترنت و شبکه های اجتماعی و بحران غذا در سومالی و انقلابیون لیبی و رکود در آمریکا و اروپا وسفر و دماوند و ماشین و آدامس اربیت نعنایی و قیمت سکه و کنکور و سفارت و ویزا و یاهو مسنجر و آموزشگاه علمی آزاد و این لپتاپ لعنتی و پایان نامه و شلوار دیزل و وبکم و کلاس زبان و آیلتس و هزاران کوفتی که هر ساعت آزارم می دهد
این سردردِ لعنتی هم انگار خیال خوب شدن ندارد
می خواهم بروم
ولی اعتراف میکنم که بزدل و ترسو شده ام
میدانم کجا و کی و چطور
میدانم اگر بروم همه ی چیزهایی که دارم از دستم میرود
ولی بهتر از ماندن هم نیست؟ماندن با نداشتن اختیار؟
دلم تنگ شده برای گوشه ای خلوت
من باشم او
و سیگارهای پشت سیگار با طعم تلخ و بوی گند وینستون عقابی
تمام زورم را میزنم تا زیپ این کیف کوچک را باز کنم و دوربین کنن را در بیاورم و بزنم به دل طبیعت و عکس بگیرم
از هر منظره صد بار و هر صد عکس برایم متفاوت باشد و بوی کثیف دروغ در ذهنم بپلکد و حالم چند لحظه ای از این دنیا به هم بخورد
دلم تنگ شده برای ترس
دلم تنگ شده برای نگاه
دلم تنگ شده برای چشم
دلم تنگ شده برای سرما
دلم تنگ شده برای صدای باد
دلم تنگ شده برای درخت های جلوی پارک ملت
دلم تنگ شده برای دستانش
دلم تنگ شده برای کلاغ های ترسو و گربه های بی حیا
دلم تنگ شده برای باران
دلم تنگ شده برای خودم
برای خودم
و برای خودِ خودم
و دارد خوابم می گیرد
امروز تولدمه
27 سالگی سلام
گاهی می آیی و این صفحه ی بی رنگ خیالات گذشته ات را باز میکنی و با هر پلک بر هم زدن یادت می آید که چه حالی داشتی وقتی این ها را نوشتی
صفحه ای که آن وقت ها که می نوشتی اش ذره ای هم دلت نمی خواست روزی غیر از تو نوشته هایت را در آن بخواند
ولی زمان اوضاع را چنان تغییر میدهد که باورهای گذشته ات را خاطراتی دور از ذهن می یابی و دوست داری خاطراتت خوانده شود
دوست داری مورد ستایش باشی
خوانده شود توسط کسی که دوستش داری
با حسی آمیخته با کمی ترس،ترسی که از بیرون و شاید هم از درون الهام می شود،ترس از چه نمیدانم ولی میترسم
امسال هم شروع شد و صفحه ی ما نصیبش از خانه تکانی هیچ بود
سالی که امیدوارم در پایانش که با خودت حساب و کتاب می کنی دخلت از خرجت بیشتر نشود و لبخند بزنی
بر سر دوراهی ام،نمی دانم چه میشود پایان این راه
نمیدانم چرا همه ی چیزهایی که شروع می شوند لاجرم باید پایان داشته باشند
پ.ن:دوست عزیزی هست که همیشه به من لطف دارند و من هر چه مینویسم نظرتش رو به شکل تهاجمی بیان می کنه
گاهی اسمش عوض میشود ولی آی پی های یکسان شاید نشانه ی این باشد که این دوست یک نفر است
دوست عزیز من حسابی تو کارای خودم گیر کردم و موندم ولی بهت پیشنهاد می کنم هیچوقت در مورد کسی قضاوت نکنی،ایشالا خدا شما رو هم هدایت کنه
این روزها خوب روزهایی هستند،
روزهایی پر از تجربه،و روزهایی که هنوز یادت می آید خدایی هست که اگر هم فراموشش کرده باشی،هنوز هم می خواهدت
هنوز هم حواسش هست
با من مسکین حواسش هست
و هست و هست و هست
و این بودن ها و نبودن ها قصه ای می شود برای پر کردن صفحات این داستان چند روزه....
چند روزی که چه بخواهی و چه نخواهی گذشته اند و می گذرند
و تو فقط یک وظیفه داری
که دلت را صاف کنی از هرچه که هست
و بگذاری تا بیایند و دل پاکت را ببینند و ببینند....
شاید دل پاک آن ها هم تکان بخورد مثل دل تو که تکان خورد
شاید لرزش دلت دل دیگری را نلرزاند ولی ممکن است لرزش دلش،دلت را تکان دهد
والله ارحم الراحمین
و تو که ارحم الراحمین هستی افرغ علینا صبرا
می خواهم بنویسم ولی نمیدونم از کجا
از چه بنویسم که وقتی خواستم بخونمشون بدونم کجا داشتم میرفتم و ....
قدیم تر ها که خدا بود-هرچند غیر واقعی-روزگار بهتر بود
نمی دونم چی شد که خدا از زندگی من رفت
نمیدونم کی بود که دیگه همه چی به نظرم بیهوده اومد
من که واسه کارهام و ذره ذره ی زندگیم برنامه داشتم حالا حتی بعضی وقتا مهمترین کارهامو هم انجام نمیدم
فقط کاش خدا برگرده حتی از نوع غیر واقعی اش
حتی اگه نباشه هم باور داشتن به بودنش خیلی بهم کمک میکنه
پ.ن:نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند.....
| Design By : Night Skin |
