آریانا
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
..
شاید یه چیزی که همیشه دلم براش تنگ بشه همین درس باشه.درسته وقتی که شروع به خوندن میکنم تمام خستگی های دنیا میاد سراغم ولی بازم یکی از معدود چیزاییه که بهم آرامش میده.
امروز الکی با یکی از دوستام که خیلی دوسش دارم دعوا کردم.بعدش حالم گرفته شد.
فکر کنم تا دو ماه دیگه درسم تموم بشه و برگردم.البته کاملا مصمم که واسه دکترا برگردم اینجا ولی فعلا فقط دلم میخواد همه چی تموم شه.
هر روز صبح می رم کلاس زبان.اوایل خیلی جذاب بود ولی الان دیگه خسته کننده شده.
دیروز تو یه مغازه قرمه سبزی دیدم.با مهدی خریدیم و اومدیم اتاق.برنج درست کردیم و با قرمه سبزی خوردیم.هیچوقت فکر نمیکردم با دیدن قرمه سبزی اینقدر خوشحال شم.
هوای اینجا هم که یه روز گرم میشه و چند روز سرد.هنوز با کاپشن می ریم بیرون.
یه مقاله فرستادیم بالاخره،ایشالا چاپ بشه و کمک کنه واسه پیدا کردن یه جای خوب واسه دکترا..
یه کم تو انجام پروژم کوتاهی کردم که این مدت به جاش هر روز باید برم آزمایشکاه و تست های مختلف رو انجام بدم.
خیلی وقته این صفحه رو میخوام باز کنم و بنویسم ولی هر دفعه که می خوام این کارو بکنم حسش میره و نمیدونم چی باید بنویسم
بعضی وقتا که بر میگردم و گذشته رو مرور میکنم دچار دوگانگی میشم
از یه طرف نمیدونم اونی که قبلا بودم خوب بود یا اونی که الان هستم
از هیچکدومش ناراضی نیستم.راضی هم نیستم.
خیلی حریم ها برام شکسته و خیلی کارها رو انجام میدم و خیلی کار ها رو نه.میدونم که به کجا میخوام برسم و چطور آدمی بشم ولی محیطی که توش هستم به سختی اجازه تغییر رو بهم میده.
سعی کردم تغییراتی تو محیط ایجاد کنم ولی نشد.نتونستم.
هزار بار سعی میکنم عادات بدمو بذارم کنار.ولی مشکلم اینه که نمیدونم چی بده و چی خوب.
این موضوع هم تکراری شده برام و زمان طولانی صرفش کردم و یه جورایی فرسایشی شده برام.
پروژمو هم به یه جایی رسوندم ولی خسته شدم.نیاز به استراحت دارم.الانم کاری نمی کنم ولی فکرش بیشتر از خودش خستم میکنه
دلم می سوزد برای ایرانم
وقتی شادی و خوشخالی آدم های اینجا را می بینم دلم می سوزد برای ایرانم
دلم می سوزد که چرا طعم خوش آزادی در کشورم با طعم ترس و تلخی ناشی از تعصب آمیخته است
من اینجا بس دلم تنگ است....
آدم ها از هر نژادی خوشحال و شاد در کنار هم زندگی می کنند و جواب لبخند، لبخند است..
----------------------
تازه اومدم اینجا و هنوز خیلی با فضا جور نشدم ولی همین چند روز با آدمایی برخورد کردم که خیلی خونگرم و مهربون بودن
همه چی رو حساب و کتابه
مترو و اتوبوس همیشه منظم و سر ساعت های مشخص تو ایستگاه هستن
دانشگاه و کلا همه جا بدون هیچ دیوار و حصاره
هیچ کس ازت نمی پرسه چرا اینجایی و چیکار داری و....
یا این که حتی با کوچکترین عصبانیتی بخواد جواب سوالتو بده
--------------------
کارت دانشجوییمو گرفتم
با یه استاد که اهل ویتنام هست در مورد پروژه صحبت کردم ولی یه کم پروژش به نظر سخت می رسه
شنبه و یکشنبه که تعطیله ولی فردا باید برم پیشش تا بیشتر با هم صحبت کنیم
روز اول که منو دیده همه ی کاراشو گذاشته کنار و یه ساعت با هم صحبت کردیم
بعدشم گفت اگه بیای اینجا من استادت نیستم بلکه با هم دوستیم و کمکت میکنم و...
همه چی خیلی خوبه به جز اینکه وفتی فکر می کنی که تا مدتی نمی تونی بری دلت می گیره
فردا عید غدیره..
تو سایت دانشگاه تنها نشستم و می نویسم و منتظر خبرشم
کلی برنامه واسه امروز داشتم ولی یه تفاوتایی بین حس من و حس اون وجو داره که باعث می شه هیچوقت چیزایی رو که می خوام بهش نرسیم
اون یه جوره و من یه جور دیگه
به نظرش من عجیب میام و به نظر من اون عجیبه
نمی تونم مجبورش کنم که مثل هم باشیم
دلم می خواست مثل چند سال پیشم بودم.....مثل اون روزا که فارغ از همه چیز بودم و سرم به کار خودم بود.
چند روز دیگه عازمم..
شنبه که بلیطو گرفتم انگاری یهو غم دنیا و حس غربتو ریختن رو سرم
تا شب دپرس بودم
ولی الان خوبم
فقط منتظرم که زمانش بشه و واسه مدتی برم از این آب و خاک
دلم تنگ میشه مطمئناْ ولی اینم یه مرحله از زندگیم شده
سعی می کنم بهش به عنوان یه مرحله ی خوب نگاه کنم
این چند روز اینقدر دنبال کارای اداری و امضا و... بودم که دیگه حالم از هر چی سیستم اداریه به هم می خوره
چند روز دیگه پرواز دارم
به یکی از این کشورای اروپایی
یه کم استرس دارم ولی خوشحالم
خوشحالم که از این یکنواختی و روزمرگی دارم خلاص می شم
بدترین چیزی که آدمو اذیت می کنه بلاتکلیفیه
روزایی تو زندگی آدم هست که وقتی بهش فکر می کنی یا حسرت می خوری یا دهنت از تعجب باز می مونه و باورت نمی شه که تو همون آدمی.....
یه روزی بود که آریانا نفر ممتاز مسابقات مفاهیم قرآن استان شده بود
یه روزایی نماینده ی شهرشون تو مجلس دانش آموزی بود
بارها نفر اول المپیادها شده بود
نفر اول کلاسشون بود
و........
مدتی یه آدم فوق العاده مذهبی بود که یه زندگی خیلی آروم و بی دغدغه داشت
یه روزی بود که روبروی کعبه نشسته بود و اشک می ریخت
ولی چی شد که یهو خدا از زندگیش رفت
ناراضی نیستم ولی خیلی همه چی رو اعصابمه
چیزایی که یه روز خط قرمزم بودن رو با کمال میل و رضایت انجام می دم
مدتیه همه چی برام عجیبه
همه برام غریبه شدن
کسیو که دوستش داشتم اذیتش کردم
ناراحتش کردم
نیاز به کار دارم
نیاز به استقلال
شاید این استقلال لعنتی بتونه مشکلاتیو که با خودم دارم حل کنه
دلم یه بازی استقلال پرسپولیس می خواد که برم ورزشگاه و یکی دو ساعت به همه چی فحش بدم
فریاد بزنم تا بلکه کمی آروم شم
خسته ام از همه چیز
خسته از این بلاتکلیفی های مزمن که خیال تمام شدن ندارند
با تنی آلوده مینویسم
آلوده به وجود خودم،
هزار راه را شبانه امتحان می کنم و روزها در بسته پشت در بسته
دوست داشتن، هم دروغ است و گناه و به جرم دوست داشتن مورد تمسخر قرار می گیری
باشد
ملالی نیست
بدم می آید از موبایل و تلفن و اینترنت و شبکه های اجتماعی و بحران غذا در سومالی و انقلابیون لیبی و رکود در آمریکا و اروپا وسفر و دماوند و ماشین و آدامس اربیت نعنایی و قیمت سکه و کنکور و سفارت و ویزا و یاهو مسنجر و آموزشگاه علمی آزاد و این لپتاپ لعنتی و پایان نامه و شلوار دیزل و وبکم و کلاس زبان و آیلتس و هزاران کوفتی که هر ساعت آزارم می دهد
این سردردِ لعنتی هم انگار خیال خوب شدن ندارد
می خواهم بروم
ولی اعتراف میکنم که بزدل و ترسو شده ام
میدانم کجا و کی و چطور
میدانم اگر بروم همه ی چیزهایی که دارم از دستم میرود
ولی بهتر از ماندن هم نیست؟ماندن با نداشتن اختیار؟
دلم تنگ شده برای گوشه ای خلوت
من باشم او
و سیگارهای پشت سیگار با طعم تلخ و بوی گند وینستون عقابی
تمام زورم را میزنم تا زیپ این کیف کوچک را باز کنم و دوربین کنن را در بیاورم و بزنم به دل طبیعت و عکس بگیرم
از هر منظره صد بار و هر صد عکس برایم متفاوت باشد و بوی کثیف دروغ در ذهنم بپلکد و حالم چند لحظه ای از این دنیا به هم بخورد
دلم تنگ شده برای ترس
دلم تنگ شده برای نگاه
دلم تنگ شده برای چشم
دلم تنگ شده برای سرما
دلم تنگ شده برای صدای باد
دلم تنگ شده برای درخت های جلوی پارک ملت
دلم تنگ شده برای دستانش
دلم تنگ شده برای کلاغ های ترسو و گربه های بی حیا
دلم تنگ شده برای باران
دلم تنگ شده برای خودم
برای خودم
و برای خودِ خودم
و دارد خوابم می گیرد
امروز تولدمه
27 سالگی سلام
| Design By : Night Skin |
